نقد فیلم و کتاب

یک چشم انداز، چند پنجره: نقد فیلم living

منتشر شده در سایت یکتاپرس بهمن ۱۴٠۳

پنجره اول : نه‌زیستن

نقد فیلم زیستن  می تواند تحلیلی محتوایی باشد ، مخصوصا که فیلمنامه آن وام گرفته شده از فیلمنامه ای است که قبلا توسط فیلمساز بزرگ ژاپنی «آکیرا کوروساوا»  Ikiru.1952 بر مبنای رمانی از تولستوی ساخته شده است  ، پس ناخودگاه بینامتنی بین ساخته کوروساوا و فیلم زیستن به روایت جدید در ما شکل می گیرد . و همین طور کنشی که در جامعه مخاطب ایجاد کرده ، جایزه هایی که برده و کاندید چندین جایزه دیگر نیز شده . این کنش ها می تواند پیام آور این باشد که ما با یک فیلم جدی روبرو هستیم .

 

نخستین برخورد نام فیلم است ، که تلاش دارد فاصله گذاری کند بین زیستن به مفهوم متداول و زیستن به شکلی که این اثر می‌خواهد ما را به آن برساند.  زیستن مفهومی است که همه ما هرروزه با آن روبرو هستیم ، نام فیلم شاید می خواهد ما را به بازنگری یا بازخوانی همین مفهوم ببرد .

نماهای دوربین در اول فیلم غالباً نماهای شناختی هستند ، از دور یا از بالا گرفته شده‌اند و رابطه سوژه با محیط را نشان می‌دهند ، شکل‌های مختلف زیست در قالب مدرنیته شهری را نشان می‌دهند ، لباس‌هایی متحدالشکل  ، زندگی کلیشه‌ای  و حرکت همه روزه قطار در مسیر مشخص و روزنامه خوانی همه حتی کودکی در کنار مادرش .

 حرکت دوربین از تیتراژ تا حرکت دوربین در راهروهای پیچ در پیچ ، صبح بخیر گفتن‌های تکراری و از روی وظیفه‌ و نزاکت اجتماعی کلیشه ای ، حرکتی کسل‌کننده و یکنواخت .

 همه چیز چارچوب مدار در بورکراسی سردرگم و ملال آور و پاس دادن کارها به دوایر مختلف و انتقال حس روزمرگی که از ابتدا در حرکت اجتماع و دوربین نشان داده می‌شود و همین رفتار در انسان‌های اجتماع نیز دیده می‌شود .

همین کلیشه‌ها تا مطب دکتر ادامه می‌گیرد وپس از شنیدن خبر سرطان و مرگ زود هنگام خودش از دهان دکتر ، چرخش حرکت‌های دوربین به کلوزاپ و نماهایی از پهلو را داریم .

در خلوتی که با خود دارد ، صدای عروس و پسرش را می‌شنود که در پشت سر او حرف می‌زنند ، دوربین روی درب اتاق زوم کرده است . پسرش برای گفتگو با او نیاز به اجازه همسرش دارد که موفق نمی شود و مکث او روی پله ها و نماهایی از پشت سر او گرفته می‌شود همه و همه نوعی عجز در رابطه عاطفی را نشان می دهد ، نوعی فقدان در جستجوی خود و لحظه های زیست خود با دیگران ، همچون مرگ همسر ، بازگشت پسر از جنگ و سکانس های دیگر که همه همین خلا را نشان می دهند .

گفتگوی همکاران و میز خالی او ، میزی که در این نما کاملاً روشن است ، گفتگو در مورد دیر آمدن او که اتفاقی غیر منتظره است ، از همین سکانس‌ها چرخش فیلمنامه ، دوربین و حوادث در جهت شکستن عادت‌های تکراری شروع می شود .

در اولین حرکت نمادین قرص‌های خواب آور را به نویسنده داخل کافه می‌بخشد و با این حرکت می ‌خواهد پایان خواب بودگی خود را اعلام کند ، پیامی نمادین و ساده ، دیگر خواب کافی است!

فیلم تلاش دارد با این رفتار نمادین او را وارد زیستن کند، فضاهای کافه و اولین نفری که او از سرطان خود با او می‌گوید ، آغازی روشن و برخورد راستین با وجود حقیقی خود است ، روبرو شدن با واقعیتی که نمی توان از آن گریز زد .  

هرچند یه ظاهر، می‌خواهد خوش بگذراند ، مشروب و کافه و غیره ، باز هم نورکم می شود ، نورودوربین از روشنی خارج و فضاهایی تیره را به ما نشان می دهد .

شادی‌هایی دم دست ، مشروب و کافه و غیره ، شادی‌هایی که برای او تازگی دارند ، کلاهش را می دزدند و ادامه همان فضاهای تیره و آخر شب ، مریض و مست از کافه‌ای به کافه دیگر ، از پوچی ای به پوچی دیگر و تنها فضای روشن وقتی است که او ترانه «سماق کوهی » که یادگار مادرش است را می‌خواند .

و فردا صبح دوباره حرکت پاها و قطار و اداره ، فقط شکسته‌تر و آهسته‌تر ، او برای اولین بار با کلاهی تازه که آن هم نمادین است ، همکار زن جوانش را به ناهار دعوت می‌کند و دختر جوان متوجه دگرگونی  شخصیت و نگاه ویلیامز می‌شود ، برای همکارش توصیه نامه مثبت می‌نویسد و با هم گپ می‌زنند و می‌خندند و خانم جوان به او می‌گوید که در پشت سر، او را به نام زامبی که مرده‌هایی زنده هستند می‌نامیده و او می خندد .

حرکت دوربین در این نماها از پایین به بالا ست ، نماهایی همچون قدم زدن در پارک و نور روشن و زیبا و ساعت‌ها راه رفتن و گفتگو کردن با همکار جوانش .

سکانس بعدی می تواند سکانسی محشر باشد ، گفتگوی در آینه با خودش ، انگار روبرو شدن با خودش و تمرین گفتگو با پسر و عروسش نیاز به آینه دارد ، نماهایی که نشان می دهد او برای عاطفی‌ترین گفتگوها نیزآمادگی ندارد و چنان زیستن کلیشه‌ای او را با خود برده است که به این سادگی ، توانایی رها شدن از این چرخه معیوب و ملال انگیز زیست را ندارد و نهایتاً نیز این گفتگو شکل نمی‌گیرد . اما از سوی دیگر این نما روبرو شدن با خود نیز هست .

نمای دوربین در بسیاری از صحنه‌ها از پشت سر شروع می‌شود ، با خانم جوان همکارش به دیدن فیلم می‌رود و این رفتار در آن سن و سال مورد پرسش همکارش واقع می‌شود چیزی که می‌گوید میل به زندگی و دیدن این میل به زندگی در همکارش است و در ادامه دیالوگی تکان دهنده در پاسخ این پرسش  : می‌خواستم این را از تو یاد بگیرم که چگونه زندگی کنم و از رویاهای خود در کودکی می‌گوید «جنتلمن بودن آرزویی که داشتم و کم کم به چیزی تبدیل شدم که این است و کم کم یادم رفت که حس زنده بودن چگونه است »  

سکانس بعدی بازگشت به اداره است با نگاهی که به زیستن تغییر کرده ، زن‌هایی که بارها به جستجوی ایجاد پارک در محل قبلی بمباران و تبدیل آن به زمین بازی برای کودکان بودند و بارها در سکانس‌های قبلی در بروکراسی اداری سردرگم و ناامید از ‌طبقه ای به طبقه ی دیگر پاس داده می شدند . این مسئله مورد پیگیری او و به دستور او مورد پیگیری همکارانش قرار می گیرند ، رفتار او برای همکارانش خلاف عادت های همیشگی است .  

از همین سکانس روایت خطی فیلمنامه به پایان می‌رسد ، روایت داستانی دچار پرش‌هایی به گذشته و آینده وحال می‌شود ، از همین سکانس ریتم یکنواخت و کسالت بار می‌شکند ، از تاریکی اداره به خیابان روشن و بارانی رفتن ، نمای بعدی کلیسا و تابلوی مرگ آقای ویلیامز و گریه زن‌های متقاضی پارک و بی اطلاعی پسرش از سرطان لاعلاج او و  زمین بازی کودکان و محل بمباران زیر باران ، به همراه همکارانش و دوباره گفتگوی همکاران پس از مرگش و پس از این سکانس باز هم به عقب برمی‌گردد .

ریتم زیستن و تپش های آن ، با نماهای دوربین و پرش های روایت داستانی جان می گیرد ، رفت و آمد بین حال و گذشته و آینده که جستجوی معنای زیستن دیگر آقای ویلیامز است . انگار این روح او است ، که خرابه‌های ذهنی اش را به محل نشاط و شادی کودکان تبدیل کرده است .

و باز هم حرکت قطار در فصول مختلف، هم پیمان شدن همکاران برای تغییر در رفتارشان و باز هم همان سیکل بورکراسی ، رفتار‌های کلیشه‌ای و بایگانی کردن تقاضاهای ارباب رجوع‌ها

 ولی در سکانس بعدی یک زمین بازی کوچک و شاد و محلی برای زیستن و گفتگوی همکار جوان و عاشقش با پلیس محله

و سکانس آخر حرکت دوربین از بالا ، تاب خوردن زیر برف ، بخشی از زیستن که در او انجام نگرفته بود ( کودکی ) ، در همان زمین بازی و شب و ترانه « سماق کوهی » و حرکت دوربین از بالا که دچاری او را به سرنوشت به رخ می‌کشد و سایه تاب خوردن او و سپس تاب خوردن کودکان در نمای روز

تاثیر کار کوچک او بر محله بمباران شده ، بر پلیس و کودکان و مردم همان محله و بر همکاران جوان دیگرش و در نمایی زیبا و روشن در پایان فیلم ، تاب خوردن یک تاب خالی ، در میان تاب های دیگر

 

همه این ها ممکن است ما را به این وادارد که این شعر فروغ فرخزاد را با نگاهی دیگر بخوانیم :

 

در اتاقی که به اندازه ی یک تنهایی ست

دل من

که به اندازه ی یک عشق است

به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد

به زوال زیبای گل ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری ها

که به اندازه ی یک پنجره می خوانند

 

       

علی جهانگیری

شاعر، منتقد، پژوهشگر

آذر 1403

لینک خبر

https://www.google.com/amp/s/yektapress.com/fa/amp/news/176435

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *